نمی دونم برگردم یا نه....
می کنم به راحتی ترس و اضطراب و استرس رو توی تمام
وجودم حس می کنم.شاید کار اشتباهی باشه ولی دست
خودم نیست.از آینده واهمه دارم.شاید دلیلش هم اینه که
دست خودمون نیست و برامون رقم می خوره و شاید اصلا
از اول زندگیمون برامون رقم خورده و خودمون خبر نداریم....
کاش می شد که آینده رو خودمون با دستای خودمون و به
خواست خودمون بسازیم...
یعنی میشه؟!نه!نمیشه!
اصلا فکر می کنی زندگی چیه؟اجباره؟
گنگ و مبهم هستش!
میدونی چیه؟دو روز میشه که دلم برای کسی که در حق
من نامردی و بدی رو تموم کرد و توی اذیت کردنم سنگ
تموم گذاشت تنگ شده....
واقعا نمی فهمم چرا این حس سراغم اومده ولی حس
جالبیه....
حس بدی نیست!می تونم بگم حس باحالیه که دلتنگ
دشمنت شی...
نظرت چیه؟
دوستی به معنای واقعی کلمه!دوستی که بتونی سرتو
بالا کنی و بگی این دوسته منه!دوستی که دوستت باشه
نه دشمنی که به ظاهر دوستته!
واقعا یه همچین آدمایی هست؟میشه دنبالش گشت یا
اینکه هرچی بگردی نا امیدتر میشی واسه بودنش؟
دیشب کلی با خودم فکر کردم و به این نتیجه رسیم که
یه مدتیه اونقدر خوشی هامو به یکی دیگه وابسته کردم
که نمی تونم خودم خوش باشم.صبح ها با این فکر بیدار
میشم که خیلی زود روزم تموم شه و این بدتر از مرگه و
معنی این فکر اینه که منتظرم تا خیلی زود به مرگ سلام
گرمی بکنم...
اگه فکری به ذهنتون میرسه تا از این حالت بیام بیرون بهم
بگین دوستای خوبم
فیلم درباره ی الی رو دیدم.هر وقت دوستام می گفتن
که بریم ببینیم نمی رفتم ولی امروز اونقدر اصرار کردن که
رفتم...
داغون شدم...
اصلا فیلم های استرس زا و غمگین رو دوست ندارم....
دلم گرفت خیلی....
میشه ولی نشد...
می دونی چیه؟!دلم هوای یه روز بارونی رو کرده که زیر
بارون راه برم و خیس شم و فکر کنم...یا نه!راه نرم!فقط
پنجره ی اتاقم باز باشه و من بوی خاک بارون خورده رو
حس کنم....
ببار بارون .....ببار....
می تونم ولی ادامش سخته!وقتی میبینی همه ی
کارات به هم ریخته.زندگی قشنگه ولی گاهی اوقات
چیزایی جلوی راهت میذاره که هرچه قدر هم آدم قوی
باشی میریزی به هم...
دلگیرم از همه چیز...
برام دعا کنید...
چی کار باید کرد!یکی سرشار از احساس باشه و اون یکی
سرشار از عقل و فقط یه ذره احساس!چی کار باید کرد؟