تبليغاتX
گل یخی
دوستای گلم برای یه مدتی می خوام برم از اینجا....

نمی دونم برگردم یا نه....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/28ساعت 19:11  توسط گل یخی  | 

نمی دونم چرا ولی هر وقت به آینده بیشتر و دقیق تر فکر

می کنم  به راحتی ترس و اضطراب و استرس رو توی تمام

وجودم حس می کنم.شاید کار اشتباهی باشه ولی دست

 خودم نیست.از آینده واهمه دارم.شاید دلیلش هم اینه که

 دست خودمون نیست و برامون رقم می خوره و شاید اصلا

 از اول زندگیمون برامون رقم خورده و خودمون خبر نداریم....

کاش می شد که آینده رو خودمون با دستای خودمون و به

 خواست خودمون بسازیم...

یعنی میشه؟!نه!نمیشه!

اصلا فکر می کنی زندگی چیه؟اجباره؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/13ساعت 20:39  توسط گل یخی  | 

یه مو ضوع جالب برام اتفاق افتاده که توجیه این حس برام

گنگ و مبهم هستش! 

میدونی چیه؟دو روز میشه که دلم برای کسی که در حق

 من نامردی و بدی رو تموم کرد و توی اذیت کردنم سنگ

تموم گذاشت تنگ شده....

واقعا نمی فهمم چرا این حس سراغم اومده ولی حس

جالبیه....

 حس بدی نیست!می تونم بگم حس باحالیه که دلتنگ

دشمنت شی...

نظرت چیه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/11ساعت 19:13  توسط گل یخی  | 

دلم لک زده واسه یه دوستی...

دوستی به معنای واقعی کلمه!دوستی که بتونی سرتو

بالا کنی و بگی این دوسته منه!دوستی که دوستت باشه

نه دشمنی که به ظاهر دوستته!

واقعا یه همچین آدمایی هست؟میشه دنبالش گشت یا

اینکه هرچی بگردی نا امیدتر میشی واسه بودنش؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/10ساعت 12:51  توسط گل یخی  | 

می خوم بی خیال غصه شم...

دیشب کلی با خودم فکر کردم و به این نتیجه رسیم که

یه مدتیه اونقدر خوشی هامو به یکی دیگه وابسته کردم

که نمی تونم خودم خوش باشم.صبح ها با این فکر بیدار

 میشم که خیلی زود روزم تموم شه و این بدتر از مرگه و

معنی این فکر اینه که منتظرم تا خیلی زود به مرگ سلام

 گرمی بکنم...

اگه فکری به ذهنتون میرسه تا از این حالت بیام بیرون بهم

 بگین دوستای خوبم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/07ساعت 13:26  توسط گل یخی  | 

اصولا این چند وقت زیاد روبه راه نیستم و امروز رفتم

 فیلم درباره ی الی رو دیدم.هر وقت دوستام می گفتن

 که بریم ببینیم نمی رفتم ولی امروز اونقدر اصرار کردن که

رفتم...

داغون شدم...

اصلا فیلم های استرس زا و غمگین رو دوست ندارم....

دلم گرفت خیلی....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/06ساعت 20:20  توسط گل یخی  | 

برگشتم.دور شده بودم چون فکر می کردم اوضاع بهتر

میشه ولی نشد...

می دونی چیه؟!دلم هوای یه روز بارونی رو کرده که زیر

بارون راه برم و خیس شم و فکر کنم...یا نه!راه نرم!فقط

 پنجره ی اتاقم باز باشه و من بوی خاک بارون خورده رو

حس کنم....

ببار بارون .....ببار....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/04ساعت 21:40  توسط گل یخی  | 

یه مدت کوتاهی نیستم!زود برمی گردم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/28ساعت 11:56  توسط گل یخی  | 

دلم می خواد همه چیزو قشنگ ببینم ولی تا یه جایی

می تونم ولی ادامش سخته!وقتی میبینی همه ی

 کارات به هم ریخته.زندگی قشنگه ولی گاهی اوقات

چیزایی جلوی راهت میذاره که هرچه قدر هم آدم قوی

 باشی میریزی به هم...

دلگیرم از همه چیز...

برام دعا کنید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/24ساعت 11:37  توسط گل یخی  | 

واقعا نمی دونم وقتی دو نفر کاملا با هم متفاوت باشن

 چی کار باید کرد!یکی سرشار از احساس باشه و اون یکی

سرشار از عقل و فقط یه ذره احساس!چی کار باید کرد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/21ساعت 18:40  توسط گل یخی  |